دلم می خواهد وقتی چشمانم را گشودم سرسبزی و طراوت را باسلام گرم او به کویر وجودم هدیه کنم.
این روزها دلم می خواهد بشنوم. دلم برای شنیدن تنگ شده !
دیریست در سکوتی به سر می برم که می ترسم آغاز فریادی بلند باشد !
دلم برای آواز گنجشک ها تنگ شده. ای کاش فردا دوباره به دیدنم بیایند و با آوازشان سرشارم کنند.
این روزها زیاد به دیدنم می آیند اما غرق در سکوت!
سکوتی که می ترسم آغاز فریادی بلند باشد !
پروازشان زیباست و من هر روز غرق در بُهت عظیمی که سراسر وجودم را دربرگرفته پروازشان را تا انتهای افق دنبال می کنم ...
این روزها نگاهشان قبل از پریدن، عجیب بوی غربت می دهد.
کاش دوباره بخوانند.
دلم برای صدایشان تنگ است.
ای کاش این سکوت پایان پذیرد حتی اگر ابتدای فریادی بلند باشد...!!!
...
پناه می برم به خدا از این همه دلتنگی ...
مسافر