)؛ يعني اگر کسي ببيند حاکمي در جامعه، بر سرِ کار است که ظلم ميکند، حرام خدا را حلال ميشمارد، حلال خدا را حرام ميشمارد، حکم الهي را کنار ميزند - عمل نميکند - و ديگران را به عمل وادار نميکند؛
بسم الله الرحمن الرحیم
سوم) نامه به
رؤساي بصره و كوفه
حضرت در مکه، دو نامه نوشته است که: يکي به رؤساي بصره و يکي به رؤساي کوفه است.
در نامه حضرت به رؤساي بصره، اينطور آمده است: «و قد بعث رسولي اليکم بهذا الکتاب
و انا ادعوکم الي کتابالله و سنة نبّيه فان سنّة قد اميتت و البدعة قد احييت فان
تسمعوا قولي اهديکم الي سبيل الرّشاد»(8)؛ من ميخواهم بدعت را از بين ببرم و سنّت
را احيا کنم؛ زيرا سنت را ميراندهاند و بدعت را زنده کردهاند! اگر دنبال من
آمديد، راه راست با من است؛ يعني ميخواهم همان تکليف بزرگ را انجام دهم که احياي
اسلام و احياي سنّت پيغمبر و نظام اسلامي است.
بعد در نامه به اهل کوفه فرمود: «فلعمري ما الامام الا الحاکم بالکتاب والقائم
بالقسط الدّائن بدين الحقّ الحابس نفسه علي ذالک الله والسلام»(9)؛ امام و پيشوا و
رئيس جامعه اسلامي نميتواند کسي باشد که اهل فسق و فجور و خيانت و فساد و دوري از
خدا و اينهاست. بايد کسي باشد که به کتاب خدا عمل کند. يعني در جامعه عمل کند؛ نه
اين که خودش در اتاق خلوت فقط نماز بخواند؛ بلکه عمل به کتاب را در جامعه زنده
کند، اخذ به قسط و عدل کند و حق را قانون جامعه قرار دهد.
«الداّئن بدين الحق»، يعني آيين و قانون و مقرّرات جامعه را حق قرار دهـد و بـاطـل
را کـنـار بـگـذارد. «و الـحـابـس نـفـسـه عـلي ذات اللّه»؛ ظـاهـراً مـعنـاي ايـن
جـملـه ايـن اسـت کـه خـودش را در خـطّ مـستقيـم الـهـي بـه هـر کيفيّتي حـفـظ
کنـد و اسيـر جـاذبههاي شيـطـانـي و مـادّي نشود؛ والسّلام. بنابراين، هدف را
مشخّص ميکند.
چهارم) خطاب به لشكر دشمن در مسير كربلا
امام حسين از مکه خارج شد. آن حضرت در بين راه در هر کدام از منازل، صحبتي با
لحنهاي مختلف دارد. در منزلي به نام «بيضه»، در حالي که حرّبنيزيد هم در کنار
حضرت است - حضرت ميرود، او هم در کنار حضرت ميرود - به اين منزل رسيدند و فرود
آمدند. شايد قبل از اين که استراحت کنند - يا بعد از اندکي استراحت - حضرت ايستاد
و خطاب به لشکر دشمن، اينگونه فرمود:
«ايّهاالنّاس، انّ رسولالله (صلّياللهعليهوآله) قال: «من رأي سلطاناً جائراً
مستحلاً لحرام الله، ناکثاً لعهدالله، مخالفاً لسنّة رسولالله يعمل في عبادالله
بالاثم والعدوان ثم لم يغيّر بقول و لا فعل کان حقّاً عليالله ان يدخله
مدخله»(10)؛ يعني اگر کسي ببيند حاکمي در جامعه، بر سرِ کار است که ظلم ميکند،
حرام خدا را حلال ميشمارد، حلال خدا را حرام ميشمارد، حکم الهي را کنار ميزند -
عمل نميکند - و ديگران را به عمل وادار نميکند؛ يعني در ميان مردم، با گناه، با
دشمني و با ظلم عمل ميکند - حاکمِ فاسدِ ظالمِ جائر، که مصداق کاملش يزيد بود -
«و لميغيّر بقول و لافعل»، و با زبان و عمل، عليه او اقدام نکند، «کان حقّاً علي
الله ان يدخله مدخله»، خداي متعال در قيامت، اين ساکتِ بيتفاوتِ بيعمل را هم به همان
سرنوشتي دچار ميکند که آن ظالم را دچار کرده است؛ يعني با او در يک صف و در يک
جناح قرار ميگيرد.
ايـن سـخـن پـيـغـمـبر اسـت. ايـن کـه عـرض کـرديـم پـيـغـمبـر، حـکـم ايـن مـطـلب
را فـرمـوده اسـت، اين يکي از نمونههاي آن است.
پس پـيـغمبـر مـشخّـص کـرده بود که اگر نظام اسلامي، منحرف شد، بايد چه کار کرد.
امام حسين هم به همين فرمايش پيغمبر، استناد ميکند.
پس تکليف، چه
شد؟ تکليف، «يغيّر بقول و لافعل» شد. اگر انسان در چنين شرايطي قرار گرفت - البته
در زماني که موقعيت مناسب باشد - واجب است در مقابل اين عمل، قيام و اقدام کند. به
هر کجا ميخواهد برسد؛ کشته شود، زنده بماند، به حسب ظاهر موفق شود، يا نشود. هر
مسلماني در مقابل اين وضعيت بايد قيام و اقدام کند. اين تکليفي است که پيغمبر
فرموده است.
بعد امام حسين فرمود: «و انّي احق بهذا»؛ من از همه مسلمانان شايستهترم به اينکه
اين قيام و اين اقدام را بکنم؛ چون من پسر پيغمبرم. اگر پيغمبر، اين تغيير، يعني
همين اقدام را بر تکتک مسلمانان واجب کرده است، بديهي است حسينبنعلي، پسر
پيغمبر، وارث علم و حکمت پيغمبر، از ديگران واجبتر و مناسبتر است که اقدام کند و
من به خاطر اين است که اقدام کردم. پس امام، علّت قيام خود را بيان ميکند.
پنجم) سخنان حضرت به ياران در مسير كربلا
در منزلي به نام «عذيب» که چهار نفر به حضرت ملحق شدند، حضرت فرمودند: «اما والله
انّي لأرجو ان يکون خيراً ما اراد الله بنا؛ قتلنا او ظفرنا»(11). اين هم نشانهي
اينکه گفتيم فرقي نميکند؛ چه به پيروزي برسند، چه کشته بشوند، تفاوتي نميکند.
تکليف، تکليف است؛ بايد انجام بگيرد. فرمود: من اميدم اين است که خداي متعال، آن
چيزي که براي ما در نظر گرفته است، خير ماست؛ چه کشته بشويم، چه به پيروزي برسيم.
فرقي نميکند؛ ما داريم تکليفمان را انجام ميدهيم.
ششم) در هنگام ورود به سرزمين كربلا
در خطبه اوّلِ بعد از ورود به سرزمين کربلا فرمود: «قد نزل من الامر ما قد
ترون...»(12) بعد فرمود: «الا ترون الحق لايعمل به و الي الباطل لايتناهي عنه
ليرغب المؤمن في لقاء ربه حقا»(13) - تا آخر اين خطبه –