شهید سید مرتضی آوینی را می توان مظهر هنرمند اسلامی و آثار وی را چکیده هنر انقلاب اسلامی دانست. این جایگاه، فقط محدود به آثار وی نیست، بلکه حیات، سیر و سلوک و تقدیری که برای خود برگزید، اوج هنر و هنرمندی است....
شهید سید مرتضی آوینی را می توان مظهر هنرمند اسلامی و آثار وی را چکیده هنر انقلاب
اسلامی دانست. این جایگاه، فقط محدود به آثار وی نیست، بلکه حیات، سیر و سلوک و
تقدیری که برای خود برگزید، اوج هنر و هنرمندی است؛ ترک دنیا گرایی و توبه از آنچه
که کرده بود، مبارزه در راه حق ترسیم آن در آثارش و در نهایت اوج این هنرمندی که آن
را با شهادتش رقم زد، که به قول پیر و مراد پاکبازان « شهادت هنر مردان خداست ».
سید مرتضی آوینی اگر چه با شهادتش از بند دنیا رها شد، اما به وساطت میراثی که بر
جای گذاشت، بر حیات خود در جامعه تداوم بخشید؛ میراثی که امروز می تواند به عنوان
الگویی متعالی و کارآمد، در زمینه سیاستگذاری و مهندسی فرهنگی مورد استفاده ی
مدیران و اندیشمندان قرار گیرد و یا سرمشقی برای الهام و خلق آثار هنری در اختیار
هنرمندان باشد.
اما متأسفانه برای بسیاری از ما، آوینی فقط به موضوعی برای ستایش و مدح تبدیل شده
است. این در حالی است که طی سالهای اخیر، عرصه فرهنگ و هنر کشورمان در عمل روز به
روز از آنچه که در اندیشه آوینی بود فاصله گرفته است. بدون شک امروز بیش از هر زمان
دیگر نیاز بسیاری به راه و افکار این هنرمند شهید داریم و برای نجات هنر کشور از
دست دلالان و سوء استفاده گران، نقطه اتکایی مطمئن و ام است.
« هنر متعهد » و « هنرمند متعهد » دو اصطلاحی است که همواره در ادبیات فرهنگی و
رسانه ای ما به کار گرفته می شود؛ اما بسیار مبهم و کلی هستند. یکی از زوایای
تئوریک و فکری شهید آوینی ترسیم مشخصات هنر و هنرمند متعهد است. آنچه در ذیل می آید
بخش هایی از مقاله ی سید شهیدان اهل قلم با عنوان « ادبیات آزاد یا متعهد؟» است که
پیش از این در نشریه ی سوره و کتاب رستاخیز جان به رشته تحریر در آمده که در آن می
توان برخی از ابعاد و مشخصه های هنر متعهد را رویت کرد: جهان ما جهانی است که در آن
هم « التزام » و هم « عدم التزام » - تعهد و عدم تعهد- هر دو، مورد تحسین واقع می
شوند؛ چه در هنر و چه در سیاست. التزام به چه چیز؟ و عدم التزام به چه چیز؟
آیا آزادی هنرمند در مخالف خوانی همیشگی است؟ یا آزادی او در نفی همه ی ایدئولوژی
ها و اخلاق است؟ کامو می گوید:
... هنرمند این عصر از بس همه چیز را طرد می کند، حتی سنت هنری خود را، می پندارد
که می تواند قواعد خاص خود را بیافریند و سرانجام گمان می کند که خداست. با این
تصور می پندارد که شخصا می تواند واقعیت خود را نیز بیافریند. با این همه آنچه دور
از جامعه می آفریند آثاری است صوری و انتزاعی. به عنوان تجربه، ایجاد کننده هیجانی
هست، اما از باروری، که خاص هنر واقعی است و رسالت هنرمند گردآوری و تحصیل آن است،
عاری است.
آزادی هنرمند در « درک تکلیف » اوست نه در « نفی و طرد التزام به همه چیز » و البته
این التزام باید از درون ذات، بیرون بجوشد نه آنکه از بیرون سایه به وجود هنرمند
بیندازد. در اینجا عدم تعهد همان قدر بی معناست که اجبار، یعنی همان طور که هنرمند
را نمی توان مجبور کرد، خود او نیز نمی تواند از تعهد درونی خویش بگریزد. و هر
تعهدی خواه نا خواه ملازم با تکلیفی است متناسب آن، و به این اعتبار، هیچ اثر هنری
نمی توان یافت که صبغه سیاسی نداشته باشد.
هنرمند موجد یک هیجان میرا و یک تفنن زودگذر نیست و این سخن نیز درست نیست که
هنرمند را فقط صاحب رسالت اجتماعی بدانیم و نگارنده اگر چه از به کار بردن کلمه «
رسالت » در این موقع و مقام اکراه دارد، اما ناگزیر باید بگوید که اگر برای هنرمند
قائل به یک رسالت اجتماعی هستیم و او را نسبت به آن ملتزم می دانیم، این التزام
باید عین وجود شخصی و فردی او باشد، و اگر نه، اثری ارزشمند و جاودان خلق نخواهد
شد.
کلمه ی « رسالت » نیز از آن کلماتی است که از موقع و مقام خویش خارج شده و هر جایی
شده است. کلمه « رسالت » شأنیت دارد که اطلاق آن جز در مقام انبیای مرسل جایز نیست
و البته چه بسا که این سخن نگارنده نیز در روزگار « تعمیم نبوت » مضحک باشد- که
باکی نیست. رسالت هنر و ادبیات چیست؟ هنر و ادبیات باید ملتزم باشند و یا آزاد؟...
و اصلادر روزگاری که « آزادی قلم » از سنخ آزادی جنسی و اقتصاد آزاد است، این پرسش
ها به چه کار می آیند؟ « آزادی » میان ما و آزادانگاران مشترک لفظی است و چه بسا که
این دو آزادی در ظاهر نیز مشابهت هایی با یکدیگر داشته باشند. آن آزادی که می
گویند، « رهایی از هر تقیید و تعهدی » است و این آزادی که ما می گوییم نیز « آزادی
از هر تعلقی » است. تفاوت در آنجاست که ما حقیقت انسان را در خلیفة اللهی او می
جوییم و بنابراین « انسان کامل » و « عبدالله » را مشترک معنوی می دانیم، اما آنان
بندگی خدا را نیز از خود بیگانگی می دانند. در این صورت، اگر برای بشر قائل به
حقیقتی فردی و یا جمعی نباشند که با رهایی از تقیدات و تعهدات به آن رجوع کند، در
واقع انسان را به « خلأ » احاله داده اند و به « هیچ »؛ و چه تفاوتی می کند که این
یک « هیچ فلسفی » باشد و یا یک « هیچ حقیقی »؟ این « هیچ » شاید « محال فلسفی»
نباشد اما « محال حقیقی » است و انسان امروز این محال را تجربه کرده است. آنچه او
از خود- به مثابه انسان- می شناسد، محال حقیقی است و آن سان که او- به مثابه انسان-
می خواهد زیست کند، باز هم محال حقیقی است. چگونه می توان انسان بود و چون حیوان
زیست؟ چگونه می توان خلیفة الله بود و خود را از جرگه ی حیوانات محسوب داشت؟ انسان
امروز بر یک « فریب عظیم » می زید و بزرگ ترین نشانه این حقیقت آن است که خود از
این فریب غافل است؛ می انگارد که آزاد است، اما از همه ی ادوار حیات خویش در ظلمت
بیشتری گرفتار است.
آزادی در نفی همه تعلقات است جز تعلق به حقیقت، که عین ذات انسان است. وجود انسان
در این تعلق است که معنا می گیرد و بنابراین، آزادی و اختیار انسان تکلیف اوست در
قبال حقیقت، نه حق او برای ولنگاری و رهایی از همه تعهدات، مقدمتا باید گفت که هنر
و ادبیات نیز در برابر همین معنا ملتزم است.